پرده افکنده بت من ز گل روی مگر؟

عقده بگشوده از آن سلسله ی موی مگر

پای پر آبله و عزم گریز و دل تنگ

ببرد بادم از این کوی به پهلوی مگر

کودکان بدرقه کردند دو گامیم به رفق

از من آشفته تری هست در این کوی مگر

ناصحان را ز گزند دل ما نیست گریز

به هلاکت برهد کژدم از این خوی مگر

قطع این بادیه دشوار توانی ای دل

مددی با تو کند طالع نیکوی مگر

کوری چشم مرا چاره طبیبان نکنند

یوسفا برفکندی پرده به یک سوی مگر

آگه از دیده ی خونبار معلم نشوی

بنشینی به تفرج به لب جوی مگر

علی معلم دامغانی