باید کسی شبیه تو...

باید کسی شبیه تو عمرم را، در جاده­ی قدیم بیندازد

هرجایی بدون توقف را، در راه مستقیم بیندازد

از دست این زمانه که مجروحم، مرداب بی­تفاوت اندوهم

پلکی بزن که چشم تو در روحم، موج امید و بیم بیندازد

گفتی مریض بی­سر و سامانی، از دست دردها که تو می­دانی

باید که رخت خواب پریشانی؛ در خانه­ی حکیم بیندازد

جنگل چه سقف تیره و سختی داشت، او که عقاب ماند چه بختی داشت

شاید اگر کویر درختی داشت، در پای یاکریم بیندازد

معطل گذاشتی سفر ما را، از ما نخواستی نظر مارا

عشقت کشیده عشق سر ما را، روزی که با توایم بیندازد

شوقت کجاست تا بت انسان را، تندیس­های کهنه­ی دوران را

ما کوه­های خسته­ی بی­جان را، حتی به یک نسیم بیندازد

                                                                                هادی جانفدا

شیرین افسانه ها

دوست دارم دوست باشم با الفبای شما

در غزل آرم همیشه اسم زیبای شما

روزها غارت گر اندیشه ها افکارتان...

خواب هم در دیده ناید غیر رویای شما

روزی از پشت سحابی می کنی نم نم طلوع

یک زمین ، هفت آسمان و شور و غوغای شما

لیلی و عذرا و شیرین همه افسانه ها

یک جهان دیوانه و سرمست و شیدای شما

یوسفی بودم که افتادم به چاه عاشقی

در درون آخرین حرفی که شد یای شما

غرق در اسفند ماه برفی مویت شدم

نو بهاری دیگر است لبخند لبهای شما

می شود این قطره ی مهجور را لطفی کنی؟  

تا شود گم در دل آبی دریای شما ؟

می شود منّت کنی بر دیده ی من پا نهی؟

حیف ! فردوس پر از حشمت بود جای شما

دوست دارم از سفر برگردی ای مرد زمان

توتیای چشم باشد ، تربت پای شما

در قیامت باز خواهد شد به رویم باغ حق

گر به دستم نامه ای باشد به امضای شما

                                    امیر یزدی

چقدر جای تو خالی­ست عصر، ساعت پنج...

چقدر جای تو خالی­ست عصر، ساعت پنج

پر از هوای ملالی­ست عصر، ساعت پنج

دقیقه­ها پی­هم گیج و گنگ و سرگردان

عبورشان متوالی­ست عصر، ساعت پنج

قبول کن تو نباشی نمی­رسد چیزی

همیشه موسم کالی­ست عصر، ساعت پنج

دلی که داغ نمک سود سال­ها عطش است

در انتظار زلالی­ست عصر، ساعت پنج

به پیشواز تو هر لحظه رقص عقربه­ها

کرشمه­های جمالی­ست عصر، ساعت پنج

                                      محمدعلی حضرتی

چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود...

0123.jpg

كجاست جاي تو در جمله‎ي زمان كه هنوز…

كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟

و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟

ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟

سؤال مي‎كنم از تو: هنوز منتظري؟

تو غنچه مي‎كني اين بار هم دهان كه هنوز…

چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود

از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…

جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت

پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»

همه پناه گرفتند در پس «هرگز»

و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»

ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي‎افتي!

ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز...

در آستان جهان ايستاده چون خورشيد

همان كه مي‎دهد از ابرها نشان كه هنوز...

شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شده

به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…

                                          محمدسعید میرزایی

دوباره بر سر کار خود آسمان برگرد...

gol 2.jpg

به جسم های فرومرده مثل جان برگرد

نفس میان گلو گشته استخوان برگرد

مجال شکر و شکایت گرفته شد از ما

شدیم سایه ی تندیس بی زبان برگرد

بیا که دین شده افیون توده در واقع

زبان شده است خطرساز در دهان برگرد

تو نیستی شب ما مانده است بی مهتاب

برای گشت و گذاری به آسمان برگرد

اذان بهانه ی خوبی برای دعوت توست

بیا نماز بخوانیم با اذان برگرد

بیا و آینه را بر دهان مرده بگیر

به جسم های فرومرده مثل جان برگرد

                      سیدجلال موسوی

تنها یکی به قله تاریخ می رسد

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وفتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ می رسد

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

                                         محمد سلمانی

پرده افکنده بت من ز گل روی مگر؟

پرده افکنده بت من ز گل روی مگر؟

عقده بگشوده از آن سلسله ی موی مگر

پای پر آبله و عزم گریز و دل تنگ

ببرد بادم از این کوی به پهلوی مگر

کودکان بدرقه کردند دو گامیم به رفق

از من آشفته تری هست در این کوی مگر

ناصحان را ز گزند دل ما نیست گریز

به هلاکت برهد کژدم از این خوی مگر

قطع این بادیه دشوار توانی ای دل

مددی با تو کند طالع نیکوی مگر

کوری چشم مرا چاره طبیبان نکنند

یوسفا برفکندی پرده به یک سوی مگر

آگه از دیده ی خونبار معلم نشوی

بنشینی به تفرج به لب جوی مگر

علی معلم دامغانی

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را...

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را

میان این همه دیوار رنج دربه دری را

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش

پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

برای دیدن تو سال هاست روزه گرفتم

چگونه باز کنم روزه های بی سحری را؟

به باد سرزنش خلق پشت سرو خمیده

وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافی ست

اگر رها کند این روزگار فتنه گری را...

ناصر حامدی

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست...

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست

ببا که زخم زبان های دوستان کاری ست

به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس

برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما

قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی

گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود

کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم

تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند

که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو

 چه جای دم زدن نافه های تاتاری است

سعید بیابانکی

چراغ بر کف و روشن بیا...

چقدر پنجره را بی بهار  بگذاری؟

و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری

مگر قرار نشد شیشه ای از آن می ناب

برای روز مبادا کنار بگذاری؟

بیا که روز مبادای ما رسید از راه

که گفته است که ما را خمار بگذاری؟

درین مسیر و بیابانِ بی سوار  خوشا

به یادگار خطی از غبار بگذاری

گمان کنم تو هم ای گل بدت نمی آید

همیشه سر به سر روزگار بگذاری

نیایی و همه ی سررسیدهامان را

مدام چشم به راه بهار بگذاری

جواب منتظران را بگو چه خواهی داد

همین بس است که چشم انتظار بگذاری؟

به پای بوس تو خون دانه می کنیم و رواست

که نام دیگر ما را انار بگذاری

گمان کنم وسط کوچه ی دوازدهم

قرار بود که با ما قرار بگذاری

چراغ بر کف و روشن بیا ، مگر داغی

به جان این شب دنباله دار بگذاری

سعید بیابانکی

ما را دلی­ست چون تن لزران بیدها

ما را دلی­ست چون تن لزران بیدها

ای سروقد بیا و بیاور نویدها!

بازآ و با نسیم نگاه بهاری­ات

جانی دوباره بخش به ما ناامیدها

ما جمعه را به شوق تو، تعطیل کرده­ایم

ای روز بازگشت تو آغاز عیدها

بازآ که خلق را نکشاند به سوی خویش

بازار پرفریب مراد و مریدها

برگرد تا زمین و زمان را رها کنند

چپ­ها و راست­ها، سیاه و سفیدها

بسیار دسته­گل که برای تو چیده­ایم

این خاک، غرقه است به خون شهیدها

خون حسین می چکد از نیزه­ها هنوز

برگرد و انتقام بگیر از یزیدها

                                                        افشین علاء

نگذارید قلم عقده گشایی بکند...

 چه زمان غوره ی غیبت رسد انگور شود؟

سیصدوسیزده آدم ز کجا جور شود؟

ترسم آن مردِ ابَرمرد به موقع نرسد

با دل خسته عقب گرد کند دور شود

تا به کی دین شود ابزار ریاست؟ مردم!

تا به کی چشم خدابینی مان کور شود 

ابلهی بود و خطا بود و خیال باطل

عالم از پرتو ما نور علی نور شود

دل نبندیم به آبی که زلال است که چون

نوبت ما برسد شور تر از شور شود

چه کسی گفته فقط اخم؟ تبسّم ممنوع؟

چه کسی گفته وطن تنگ ترین گور شود؟

مگذارید قلم ها به عزا بنشینند

آتشین می شود آنگاه که مجبور شود

مگذارید غزل جیغ بنفش آه کشد

به سخنرانیِ بی واهمه مأمور شود

آه! ترسم که دل عاشق دریا و صدف

آن چنان مسخ شود لانه ی زنبور شود

نگرانم که قلم عقده گشایی بکند

طبق فتوای کسان کافر و مزدور شود

سیدجلال موسوی 

تهران هوای سربی آذر...

تهران هوای سربی آذر... ولی عصر

دور از نشاط صبح و کبوتر... ولی عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها

شب های بی چراغ و مکدر... ولی عصر

خاموش در بنفش مه و آسمان خراش

در برزخی سیاه شناور... ولی عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی اثر

زیر چنارهای تناور... ولی عصر

خالی از اتفاق رسیدن تمام روز

دلگیر و سرد و دلهره آور... ولی عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می زنند

ارواح نیمه جان زنان در... ولی عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است

در های و هوی آهن و مرمر... ولی عصر

****

یک روز جمعه سرزده آقا بیا ببین!

تو نیستی چه می گذرد در ولی عصر؟!

مریم سقلاطونی

جوابِ همه­ی مسأله­ها

بی­قرار تواَم و در دل تنگم گله­هاست

آه، بی­تاب شدن، عادت کم حوصله­هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و، بین من و تو، فاصله­هاست!

آسمان، با قفسِ تنگ، چه فرقی دارد

"بال"، وقتی قفسِ پر زدنِ چلچله­هاست

بی­تو، هر لحظه، مرا بیمِ فروریختن­ست

مثلِ شهری، که به رویِ گُسلِ زلزله­هاست!

باز می­پُرسمت، از: مسأله­ی دوری و، عشق

و سکوتِ تو، جوابِ همه­ی مسأله­هاست.

فاضل نظری

ای جان جان جان جهان های مختلف

ای جان جان جان جهان های مختلف

ایمان عاشقانه ی جان های مختلف

روح سلام در تن هستی که زنده ای

همواره در نسوج زبان های مختلف

رویای دلنواز صدف های ساحلی

دریای مهربان کران های مختلف

ما مانده ایم چون رمه هایی رها شده

در گرگ و میش شبان های مختلف

دارد یقین چوبی مان تیغ می خورد

در آتش هجوم گمان های مختلف

آقا درآ به عرصه ی هیجای روزگار

ما را بگیر از هیجان های مختلف

علی محمد مودب

آهنگ انتظار...

فدای سادگی ات آقا مهدی خودمان

چقدر مثل خودت هستی ای همیشه جوان

قطار آمدن تو نیامده رد شد

صدای تق تق آن جان فزاست مثل اذان

هزار و چهارصدمین سال می رسد از راه

که رونما نشدی جلد دوم قرآن

بیا به جام جم دل همه ببینندت

حجاب فاصله را کم کن ای نهان عیان

به قدر کرب وبلا تشنه ی ظهور توایم

گرسنگان ظهور توایم یک رمضان

بیا که قصه ی داد و دهش قدیمی شد

در آخرین نفس عدل خویش را برسان

بیا به راه نیفتد سونامی گریه

بیا غریق غمت را ز سیل غم برهان

شنیده ایم شما از تبار چوپانید

کمی به حرف فقیران بها بده قربان

پیام غیبت آقا پیام خوبی نیست

بیا به شایعه ی دشمنان بده پایان

بیا به سیصد و سیزده وزیر سامان ده

بیا بیا که حصار شب است بی دربان

بیا معامله ای نقد را رواج دهیم

بیا به آینه ی زندگی همین الان

                                 سید جلال موسوی

آهنگ انتظار...

مشرق فردا

دلتنگی مرا به تماشا گذاشته ست

اشکی که روی گونه ی من پا گذاشته ست

همزاد با تمامی تنهایی من است

مردی که سر به دامن صحرا گذاشته ست

این کیست این که غربت چشمان خویش را

در کوله بار خستگی ام جا گذاشته ست؟

این کیست این که این همه دل های تشنه را

در خشکسال عاطفه تنها گذاشته ست؟

خورشید چشم اوست که هر روز هفته را

چشم انتظار مشرق فردا گذاشته ست

                                          سعید بیابانکی

آهنگ انتظار...

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار

کسی شگفت کسی آنچنان که می دانی

کسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز است

تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند

بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هر کجاآباد

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی ست طوفانی

                              زنده یاد قیصر امین پور

آهنگ انتظار...

شب است و جاده و ماهی که ناگهان گم شد

و یک ستاره که در اوج آسمان گم شد

شب است و سایه ی وحشت به بام و در اما

فروغ پنجره ی دل که ناگهان گم شد

شب است و خانه ی تاریک و لشکر اوهام

و جر‌‌اتی که در اعماق کهکشان گم شد

شب است و کلبه ای خاموش و بی سرانجامی

که پای پله ی آن دست و پای جان گم شد

شب است و روز سیاهی که پشت در جا ماند

و یک کلید که در پرده ی زمان گم شد

شب است و منتظر روی ماه او هستم

مهی که پیش نگاه جهانیان گم شد

امید چشم به راهم بیا بیا مهدی!

که جاده مانده هنوز و مرا توان گم شد

                                        کاظم جیرودی

آهنگ انتظار...

صبح بی تو رنگ بعدازظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری

آن کبوترچاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

                                    زنده یاد قیصر امین پور 

آهنگ انتظار...

با یاد چشم های تو خوب است خواب من

از ابرها کناره بگیر آفتاب من!

رو بر کدام قبله به چشم تو می رسم؟

چیزی بگو پیامبر بی کتاب من!

چشم تو را کجای جهان جستجو کنم؟

پایان بده به تاب و تب بی حساب من

دور از شمایل تو چنانم که روز و شب

خندیده اند خلق به حال خراب من

از تشنگی هلاک شدم ساقیا بیا

چیزی نمانده از قدح پرشراب من

                                           ناصر حامدی

آهنگ انتظار...

دریایی تو

ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم

چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم

ای سایه سار ظهر گرم بی ترحم

جز سایه ی دستان تو جایی نداریم

تو آبروی خاکی و حیثیت آب

دریا تویی ما جز تو دریایی نداریم

خورشید چشم توست چشمان تو خورشید

 تا نشکفد چشم تو فردایی نداریم

وقتی عطش می بارد از ابر سترون

جز نام آبی تو آوایی نداریم

شمشیرها را گو ببارند از سر بغض

                                 زنده یاد سلمان هراتی