باید کسی شبیه تو...
باید کسی شبیه تو عمرم را، در جادهی قدیم بیندازد
هرجایی بدون توقف را، در راه مستقیم بیندازد
از دست این زمانه که مجروحم، مرداب بیتفاوت اندوهم
پلکی بزن که چشم تو در روحم، موج امید و بیم بیندازد
گفتی مریض بیسر و سامانی، از دست دردها که تو میدانی
باید که رخت خواب پریشانی؛ در خانهی حکیم بیندازد
جنگل چه سقف تیره و سختی داشت، او که عقاب ماند چه بختی داشت
شاید اگر کویر درختی داشت، در پای یاکریم بیندازد
معطل گذاشتی سفر ما را، از ما نخواستی نظر مارا
عشقت کشیده عشق سر ما را، روزی که با توایم بیندازد
شوقت کجاست تا بت انسان را، تندیسهای کهنهی دوران را
ما کوههای خستهی بیجان را، حتی به یک نسیم بیندازد
هادی جانفدا


مرکز هنرهای ادبی عبید