دوست دارم دوست باشم با الفبای شما

در غزل آرم همیشه اسم زیبای شما

روزها غارت گر اندیشه ها افکارتان...

خواب هم در دیده ناید غیر رویای شما

روزی از پشت سحابی می کنی نم نم طلوع

یک زمین ، هفت آسمان و شور و غوغای شما

لیلی و عذرا و شیرین همه افسانه ها

یک جهان دیوانه و سرمست و شیدای شما

یوسفی بودم که افتادم به چاه عاشقی

در درون آخرین حرفی که شد یای شما

غرق در اسفند ماه برفی مویت شدم

نو بهاری دیگر است لبخند لبهای شما

می شود این قطره ی مهجور را لطفی کنی؟  

تا شود گم در دل آبی دریای شما ؟

می شود منّت کنی بر دیده ی من پا نهی؟

حیف ! فردوس پر از حشمت بود جای شما

دوست دارم از سفر برگردی ای مرد زمان

توتیای چشم باشد ، تربت پای شما

در قیامت باز خواهد شد به رویم باغ حق

گر به دستم نامه ای باشد به امضای شما

                                    امیر یزدی